زبسکه باده زدم گشته ام خراب امشب
رها شدم زغم و رنج و اضطراب امشب
رها شدم زغم و رنج و اضطراب امشب
رسیده جان به لبم بس خموش بنشستم
دلم زآه جگر سوزشد کباب امشب
دلم زآه جگر سوزشد کباب امشب
دگر زهجر تو امید برحیاتم نیست
رسید غم به دلم بسکه بی حساب امشب
رسید غم به دلم بسکه بی حساب امشب
نمود چشم تو ما را سیاه مست و خراب
گرفته موی تو ما را به پیچ و تاب امشب
گرفته موی تو ما را به پیچ و تاب امشب
چه آتشی است ندانم به سینه ام پنهان
که اشک دیده چنین می کند شتاب امشب
که اشک دیده چنین می کند شتاب امشب
بود گناه گر از خستگان بپوشی چشم
بیابدیدن من از ره صواب امشب
بیابدیدن من از ره صواب امشب
مه فلک شود از شرم زیر این پنهان
اگر زچهرة خود افکنی نقاب امشب
اگر زچهرة خود افکنی نقاب امشب
چو روی خویش نمایی به خلق پندارند
که از حضور تو پیدا شد آفتاب امشب
که از حضور تو پیدا شد آفتاب امشب
بیان کند که از احوال خویشتن مسعود
فرون شود زد و صد دفتر و کتاب امشب
فرون شود زد و صد دفتر و کتاب امشب
معنی شعر
این غزل، شرح حالی است از شبی که شاعر در مستی و خرابی، به رهایی از غم و اندوه رسیده است. او از هجران و فراق معشوق رنج میبرد و جانش به لب رسیده؛ آتش عشق درونش را میسوزاند و اشکهایش بیاختیار جاری است. شاعر زیبایی معشوق را چنان میستاید که میگوید اگر نقاب از چهره بردارد، ماه از شرم پنهان میشود و مردم گمان میبرند که خورشید طلوع کرده. در بیت پایانی با تخلص «مسعود»، شاعر میگوید که برای بیان احوال خود، صدها دفتر و کتاب کم است. این غزل ترکیبی از مضامین عاشقانه، شکوه از هجران، و توصیف زیبایی معشوق است.