مرا در سرهوای کوی یاراست
دلم دربند عشقش بی قرار است
دلم دربند عشقش بی قرار است
ندارم طاقت هجران کشیدن
همیشه روز من چون شام تاراست
همیشه روز من چون شام تاراست
چه سازم کز غمش دیوانه گشتم
علاج درد دل وصل نگاراست
علاج درد دل وصل نگاراست
به فصل نوجوانی پیرگشتم
زبس چشمم به ره درانتظاراست
زبس چشمم به ره درانتظاراست
خدایا برتو دارم چشم امید
به لطف تو دلم امیدوار است
به لطف تو دلم امیدوار است
الهی هر که چون من شد گرفتار
دل افکار و پریشان روزگار است
دل افکار و پریشان روزگار است
دل دلدارِ ما را مهربان کن
که با من اینقدر ناسازگاراست
که با من اینقدر ناسازگاراست
اگر مسعود دایم درفغان است
به دست عشق او را اختیار است
به دست عشق او را اختیار است
معنی شعر
این غزل، شعری است در وصف درد هجران و اشتیاق به وصل معشوق. شاعر از سر مستی عشق، در انتظار دیدار یار بیقرار است و تاب فراق ندارد. از شدت غم و انتظار، جوان بوده اما پیر شده است. او علاج دردش را تنها در وصل معشوق میبیند و از خداوند میخواهد که دل معشوق را به او مهربان کند. در بیت پایانی با تخلص «مسعود»، شاعر میگوید که اگر همیشه در فغان و ناله است، به این سبب است که در بند عشق گرفتار آمده و اختیار خود را از دست داده است.