غزل

قافلهٔ عمر

۱۴۰۵/۰۴/۱۱ ۲۸

۰ رأی

از کتابِ: آوای دل

نفسی گر بتوای دوست مرا دسترس است
لذّت عمر من خسته همان یک نفس است
تار و پودم همه با مهر تو آمیخته اند
که‌مرا مهر تو از هرچه به دنیاست بس است
طرح‌الفت به کسی غیر تو کاری است خطا
تا‌تویی‌مونس‌جان لایق مهرم چه کس است
هرکه دل درگرو عشق بتی بسته و لیک
غیرعشق تو دگرهرچه بگویی هوس است
خواست اندیشه که پرواز کند درملکوت
چه کند غمزده مرغی که اسیرقفس است
می رود قافلة عمرو اسیر هوسیم
گوش مادر وز هشدار صدای جَرَس است
کیست جز حق که به فریاد ضعیفان برسد
او به هرحال مسعود حزین دادرس است

معنی شعر

این غزل عارفانه، شرح خستگی از زندگی و توجه به عشق الهی است. شاعر می‌گوید تنها لذت زندگی‌اش در دمی است که به یار حقیقی (خدا) می‌رسد. او اعلام می‌کند که سرتاپای وجودش با عشق الهی آمیخته و دوستی جز او را خطا می‌داند. هر عشقی غیر از عشق حق را هوس و بیهوده می‌شمارد. شاعر از اسارت در قفس جسم و دنیای مادی ناله می‌کند و از گذر عمر در غفلت و هوس‌های دنیوی متأسف است. سرانجام به درگاه حق پناه می‌برد که تنها داورِ دادگر ضعیفان است و تخلص خود «مسعود حزین» را با این مضمون می‌آمیزد.