دل از بیتابی غمها به خود پیچید چون مویت
نمیبیند قراری بهر خود غیر از سر کویت
نمیبیند قراری بهر خود غیر از سر کویت
سخن با هرکه میگویم ترا توصیف میگوید
گهی از روی چون ماه و گه از لعل سخن گویت
گهی از روی چون ماه و گه از لعل سخن گویت
مرا هرگه نیاز آید که راز دل کنم افشاء
نماز آرم به سوی قبلهٔ گاه طاق ابرویت
نماز آرم به سوی قبلهٔ گاه طاق ابرویت
چسان گل میتواند با گل رویت قرین باشد
کجا سروی بود در باغ چون اندام دلجویت
کجا سروی بود در باغ چون اندام دلجویت
چو در خلوت به یاد آرم ز غمهای شب هجران
پریشان میشود افکار من چون تار گیسویت
پریشان میشود افکار من چون تار گیسویت
به هر جایی سفر کردم، رخ زیبا فزون دیدم
ندیدم در جهان زیباتر از رخسار نیکویت
ندیدم در جهان زیباتر از رخسار نیکویت
به دام خویشتن مسعود را افکندی و رفتی
ندانستی که مجنون میشود از خال هندویت
ندانستی که مجنون میشود از خال هندویت
معنی شعر
این غزل توصیفی عاشقانه است که شاعری به نام مسعود سروده است. او از درد هجران و دوری معشوق مینالد و دل پر دردش را همچون موی پیچیده و درهم یار توصیف میکند. تنها آرامشش در کوی معشوق است و هرجا که سخن گوید، درباره زیبایی او سخن میگوید. شاعر معشوق را قبلهگاه خود میداند و او را با ماه، گل و سرو میسنجد و هیچ زیباتری از او در جهان ندیده است. در پایان، شاعر با تخلص مسعود، از اینکه در دام عشق این چنین اسیر شده و معشوق بیخبر از حال او رفته است، شکایت دارد و خود را چون مجنون شیفتهای مییابد که از خال زیبای معشوق دیوانه شده است.