کامِ دلی ندیده، جوانی تمام شد
طَرفی زر و ز خویش نبستیم و شام شد
طَرفی زر و ز خویش نبستیم و شام شد
نقّاشِ دهر موی سیاهم سپید کرد
هر تارِ مو به قیمتِ عمری تمام شد
هر تارِ مو به قیمتِ عمری تمام شد
هر دوستی که دانه به کف داشت بهرِ ما
آن دوست گشت دشمن و آن دانه دام شد
آن دوست گشت دشمن و آن دانه دام شد
دنیا بسا عزیز که یکباره خوار کرد
بس بیخرد که درخورِ صد احترام شد
بس بیخرد که درخورِ صد احترام شد
اهلِ ادب به گوشهٔ عزلت نشستهاند
هر سفلهخوی، صاحبِ جاه و مقام شد
هر سفلهخوی، صاحبِ جاه و مقام شد
تامی نگشت تلخ و نجوشید و خُم ندید
با خنده از دهانِ سبوکی به جام شد؟
با خنده از دهانِ سبوکی به جام شد؟
آسوده بود آنکه نشد شهره در جهان
وامانده گشت آنکه پیِ کسبِ نام شد
وامانده گشت آنکه پیِ کسبِ نام شد
مسعود دگر که عمر شد از دست مخور
چون نفسِ حیلهٔ گربه کمندِ تو رام شد
چون نفسِ حیلهٔ گربه کمندِ تو رام شد
معنی شعر
این غزل تلخ و حکیمانه، نوحهای است بر گذر عمر و تباهی آرزوها. شاعر از سپیدی موی و پایان جوانی بیکام مینالد؛ جوانی که در کسب مال و خویشاوندی وفا ندیده. دوستان به دشمن بدل شده، دنیا عزیزان را خوار و نادانان را محترم کرده است. اهل ادب گوشهگیرند و فرومایگان بر مسند قدرت. شاعر میگوید شراب بیرنج و بیپختگی ارزش ندارد، و خوشبختی آن است که کسی شهرت نجوید. در پایان از مسعود (خودِ شاعر؟) میخواهد غم عمر از دسترفته را نخورد، زیرا حیلهگری روزگار چون دام است.