من عاشق و دیوانهام از من بگریزید
من با همه بیگانهام از من بگریزید
من با همه بیگانهام از من بگریزید
با من سخن از عقل مگویید مگویید
بیزار ز افسانهام از من بگریزید
بیزار ز افسانهام از من بگریزید
چون شمع شبستان همه شب شعله به جانم
من آفت پروانهام از من بگریزید
من آفت پروانهام از من بگریزید
در شهر محبت، من افسرده، غریبم
از خویش چو بیگانهام از من بگریزید
از خویش چو بیگانهام از من بگریزید
مسعود به صحرای جنون میشد و میگفت
دیوانهٔ دیوانهام از من بگریزید
دیوانهٔ دیوانهام از من بگریزید
معنی شعر
این شعر بیان حال عاشقی دیوانه است که از شدت عشق، خطرناک شده و از همگان میخواهد از او دوری کنند. او همچون شمعی که پروانهها را به سوی خود میکشد و میسوزاند، آفت دیگران است. در شهر محبت، او غریب و افسرده است و حتی از خودش بیگانه شده. شاعر با نام مسعود، خود را دیوانهای میداند که در صحرای جنون سرگردان است و از دیگران میخواهد که از این جنون و دیوانگی عاشقانهاش دوری کنند.