تا شدم خاکنشین ره میخانهٔ عشق
گشتهام سرخوش و سرمست ز پیمانهٔ عشق
گشتهام سرخوش و سرمست ز پیمانهٔ عشق
همچو پرگار به اطراف جهان گردیدم
دل نشد شاد به جز در دل کاشانهٔ عشق
دل نشد شاد به جز در دل کاشانهٔ عشق
درد سوزندهٔ دل را به دَمی کرد عَلاج
نو شد اِروی محبت به شفاخانهٔ عشق
نو شد اِروی محبت به شفاخانهٔ عشق
سالکان ره حق گنج قناعت جستند
باد و صد رنج و تعب در دل ویرانهٔ عشق
باد و صد رنج و تعب در دل ویرانهٔ عشق
مُدعی کن خبر از حال دل ما دارد
عاقلان را چه خبر از دل دیوانهٔ عشق
عاقلان را چه خبر از دل دیوانهٔ عشق
همچو منصور زند بانگ اناالحق بردار
هرکه خواهد نگرد جلوهٔ جانانهٔ عشق
هرکه خواهد نگرد جلوهٔ جانانهٔ عشق
کار عاشق همه شب سوختن و ساختن است
شعلهٔ شمع بسوزد پر پروانهٔ عشق
شعلهٔ شمع بسوزد پر پروانهٔ عشق
همچو مسعود بنه پای به دریای جنون
تا که آید به کف گوهر یکدانهٔ عشق
تا که آید به کف گوهر یکدانهٔ عشق
معنی شعر
این غزل درباره سلوک عرفانی و مراتب عشق الهی است. شاعر از آغاز راه عشق سخن میگوید که با تسلیم و فروتنی (خاک نشینی) آغاز میشود و به مستی معنوی میانجامد. او همچون پرگار به همه جا رفته اما جز در خانهٔ عشق آرام نیافته است. عشق درمان دردهای دل و تازگیبخش روح است. سالکان راه حق در این دل ویرانه، گنج قناعت یافتهاند. عاقلان ظاهربین نمیتوانند حال دل عاشقان دیوانه را درک کنند. هرکس جلوهٔ معشوق را ببیند همچون منصور حلاج فریاد انا الحق سر میدهد. عاشق همچون پروانه در آتش عشق میسوزد و در نهایت، شاعر دعوت میکند که همچون مسعود سعد سلمان پای در دریای جنون عشق بگذارند تا گوهر یکتای عشق را به دست آورند.