شانه به زلف میزند دلبر گلعذار من
صبر و قرار میبرد از دل بیقرار من
صبر و قرار میبرد از دل بیقرار من
روز مرا ز هجر خود شام سیاه میکند
داغ فراق میزند بر دل داغدار من
داغ فراق میزند بر دل داغدار من
جان به لب رسیدهام باد فدای جان تو
از سر مرحمت بیا باش دمی کنار من
از سر مرحمت بیا باش دمی کنار من
رفتی و برف رنج و غم بیتو نشسته بر سرم
با کی زیبا که واشود غنچهٔ نوبهار من
با کی زیبا که واشود غنچهٔ نوبهار من
گاه به خنده رو کنم گاه به گریه خو کنم
رفته برون دگر ز کف طاقت و اختیار من
رفته برون دگر ز کف طاقت و اختیار من
پنجهٔ صورتآفرین ساخت چو چهرهٔ تو را
گفت بیا که بنگری صنعت و شاهکار من
گفت بیا که بنگری صنعت و شاهکار من
پرتو حسن روی تو رونق ماه میبرد
شمع رخ تو میدهد جلوه به شام تار من
شمع رخ تو میدهد جلوه به شام تار من
تا که برفتی از برم تاب و توان شد از تنم
در ره تو سپید شد دیدهٔ انتظار من
در ره تو سپید شد دیدهٔ انتظار من
بر لب زندهرود اگر لحظهای افتدت گذر
زنده شود به خاطرت دیدهٔ اشکبار من
زنده شود به خاطرت دیدهٔ اشکبار من
همچو بصیری آن که شد عاشق و بیقرار تو
با خبر است از دل غمزده فگار من
با خبر است از دل غمزده فگار من
معنی شعر
این غزل، شکوهنامهای عاشقانه است که شاعر در آن، درد هجران و شوق وصال معشوق را با تصاویر زیبا و حسی به تصویر میکشد. معشوق گلرخسار با شانه زدن به زلف، آرامش و صبر را از دل شاعر میبرد. هجران چنان سخت است که روز را به شب تبدیل میکند و دل را زخمی. شاعر جان بر لب دارد و التماس میکند که معشوق لحظهای در کنارش بماند. پس از رفتن یار، رنج و غم همچون برف بر سرش نشسته و دیگر نه غنچهای میشکفد و نه توانی باقی مانده است. زیبایی معشوق چنان است که گویی دست خداوند آن را بهعنوان شاهکار خود آفریده. شاعر در انتظار است که شاید معشوقش بازگردد و به یاد چشمان اشکبارش بیفتد.