دیگر ز من نخواهید اشعار عاشقانه
ز این پس دگر نخواهم بزم و گل و ترانه
ز این پس دگر نخواهم بزم و گل و ترانه
هر شب دل اسیرم در بند طرّهٔ او
ماند به بیگناهی محکوم تازیانه
ماند به بیگناهی محکوم تازیانه
افتاد چون نگاهم در چشم شوخ و مستش
زد گلبن محبت در باغ دل جوانه
زد گلبن محبت در باغ دل جوانه
صیّاد من چو بیند حیران به دشت عشقم
با تیر تیز مژگان گیرد مرا نشانه
با تیر تیز مژگان گیرد مرا نشانه
گفتم دل پریشان کی لایق تو گردد
گفت آن زمان که باشی رسوای این زمانه
گفت آن زمان که باشی رسوای این زمانه
آتش گرفته جانم از تاب دوری او
ک این گونه درد آهم از دل کشد زبانه
ک این گونه درد آهم از دل کشد زبانه
مسعود در غم او کارم بود همیشه
با آه صبحگاهی با نالهٔ شبانه
با آه صبحگاهی با نالهٔ شبانه
معنی شعر
این غزل، توصیفی است از شور و مستی عشق و درد دوری معشوق. شاعر از زبان عاشق میگوید که دیگر از او شعر عاشقانه نخواهید، زیرا دلش گرفتار طره و چشمان معشوق شده و چون محکومی بیگناه، در بند عشق اسیر است. نگاه به چشمان مست معشوق، جوانه محبت را در باغ دل او رویانده و صیاد عشق، او را با تیر مژگان هدف گرفته است. عاشق میپرسد چگونه دل پریشانش لایق معشوق گردد و در پاسخ میشنود که باید رسوای زمانه شود. او از تب دوری معشوق میسوزد و همواره در غم او، شب و روز با آه و ناله سر میکند.