اگر مجال رسد از برای دل نفسی
برم شکایت خود را به پیش دادرسی
برم شکایت خود را به پیش دادرسی
که در دیار محبت رفیق کمیاب است
اگرچه جور و عذاب است در زمانه بسی
اگرچه جور و عذاب است در زمانه بسی
ز طایر دلم این نغمه میرسد بر گوش
که مرغ عالم قدسم فتاده در قفسی
که مرغ عالم قدسم فتاده در قفسی
مرا جلالت و قدر و بها، ز جلوه اوست
به جان خویش ندارم هوای هر هوسی
به جان خویش ندارم هوای هر هوسی
ندای قافله رهروان رسد بر گوش
چرا تو این همه غافل ز بانگ این جرسی
چرا تو این همه غافل ز بانگ این جرسی
ندیدهام دلی از غصه در امان باشد
فرو نمیرود آب خوش از گلوی کسی
فرو نمیرود آب خوش از گلوی کسی
اگر که هست چو شاهین جهان به زیر پرت
تو در مقابل شاهین مرگ چون مگسی
تو در مقابل شاهین مرگ چون مگسی
بیا و دست ارادت بزن به دامن دوست
که غیر او نبود در زمانه دادرسی
که غیر او نبود در زمانه دادرسی
چگونه دل به جهان خراب میبندی
که نیست قیمت دنیا به قدر خار و خسی
که نیست قیمت دنیا به قدر خار و خسی
کسی ز دست اجل نیست در امان مسعود
برد ز قافله این گرگ بره پیش و پسی
برد ز قافله این گرگ بره پیش و پسی
معنی شعر
این قصیده درباره سختیهای راه عشق و عرفان است. شاعر از کمیابی رفیق و یار در مسیر محبت شکایت دارد و میگوید که روح او مانند مرغی از عالم قدس است که در قفس جسم گرفتار شده. او به غفلت انسان از ندای کاروان رهروان حق اشاره میکند و میگوید که همه در غم و اندوهاند. دنیا را بیارزش میداند و انسان را در برابر مرگ ناچیز میشمارد، و سرانجام دعوت به دستگیری دامن دوست (خدا) میکند که تنها دادرس حقیقی است. شعر با تذکر به فناپذیری و مرگ به پایان میرسد.