بیا با ما به خلوتخانهٔ دل
که آنجا حل شود هر کارِ مشکل
که آنجا حل شود هر کارِ مشکل
درونِ دل ببین نور و صفا را
به خود آی و ز جان بنگر خدا را
به خود آی و ز جان بنگر خدا را
هر آن کس با حقیقت آشنا شد
دلش بیگانه با کبر و ریا شد
دلش بیگانه با کبر و ریا شد
چو دل بیدار شد، جان میشود پاک
ز نورِ مهر، روشن گردد افلاک
ز نورِ مهر، روشن گردد افلاک
فروغِ دیگری گردد پدیدار
در آن عارف که حق را شد خریدار
در آن عارف که حق را شد خریدار
مزیت این بود اهلِ صفا را
که میجویند در دلها خدا را
که میجویند در دلها خدا را
چو با او در سرایِ دل نشیند
بهجز او محرمی دیگر نبیند
بهجز او محرمی دیگر نبیند
اگر خود اهلِ عرفان و صفایی
اگر صاحبتمیز و باخدایی
اگر صاحبتمیز و باخدایی
بزن دستِ طلب بر دامنِ دوست
بجو آن کس که دل دیوانهٔ اوست
بجو آن کس که دل دیوانهٔ اوست
خوشا آنان که با آرامشِ دل
ز نخلِ زندگی گیرند حاصل
ز نخلِ زندگی گیرند حاصل
خوشا آنان که هر شب تا سحرگاه
ز دل هر لحظه میگویند: «الله»
ز دل هر لحظه میگویند: «الله»
اگر از دل دهم دادِ سخن را
بگیرد جمله وقتِ انجمن را
بگیرد جمله وقتِ انجمن را
چنان مسعود در دل غوطهور شد
که از هر گفتوگویی برحذر شد
که از هر گفتوگویی برحذر شد
معنی شعر
این شعر، دعوتی به خودشناسی، خلوت با خدا و سلوک عرفانی است. شاعر از خواننده میخواهد که به جای جستوجوی آرامش در بیرون، به خلوتخانه دل روی آورد؛ زیرا حقیقت، نور الهی و آرامش واقعی در درون انسان نهفته است.
او بیان میکند که هر کس دل خود را از کبر، ریا و دلبستگیهای ناپسند پاک کند، نور محبت الهی در جانش جلوهگر میشود و به مقام اهل صفا میرسد. چنین انسانی تنها خدا را محرم دل خود میداند و همواره در جستوجوی قرب و رضای اوست.
در پایان، شاعر سفارش میکند که اگر طالب حقیقت و معرفت هستی، دامن دوست، یعنی خداوند، را رها مکن و با ذکر، دعا و خلوت با او، دل را به آرامش و کمال برسان.
او بیان میکند که هر کس دل خود را از کبر، ریا و دلبستگیهای ناپسند پاک کند، نور محبت الهی در جانش جلوهگر میشود و به مقام اهل صفا میرسد. چنین انسانی تنها خدا را محرم دل خود میداند و همواره در جستوجوی قرب و رضای اوست.
در پایان، شاعر سفارش میکند که اگر طالب حقیقت و معرفت هستی، دامن دوست، یعنی خداوند، را رها مکن و با ذکر، دعا و خلوت با او، دل را به آرامش و کمال برسان.