مثنوی

حق‌الیقین

۱۴۰۵/۰۴/۱۸ ۱۹

۰ رأی

از کتابِ: آوای دل

شکوه بیهوده ز دنیا مکن
پیش کسی سفرهٔ دل وا مکن
هر چه دهد حق، به تو خشنود باش
شاکر آرامشِ موجود باش
بر دگرى غیرِ خدا دل مبند
بستن دل، جز به خدا، ناپسند
عمر عزیز است، غنیمت شمار
بی‌خبری می‌کندت شرمسار
ذات خدا داده بر این نکته پیام
سیرِ تکامل بود از این مقام
گر که رسد بنده به حق‌الیقین
فانیِ حق گردد و خلوت‌نشین
می‌شود از خلوت دل کامیاب
می‌درد از پردهٔ جانش حجاب
نیست دگر فکرِ خور و خوابِ خویش
هست همه در پیِ رضای خویش
دل متجلّی شود از نور حق
در سر او افتد اثرِ شور حق
راز حقایق شودش آشکار
می‌شود از رحمت حق کامکار
فانیِ فی‌الله شود در جهان
بعدِ فنا زنده بماند جاودان
قلبِ خود آراسته کن از یقین
خانه منور کن و در آن نشین
با دل آراسته بر حق رسی
در بر آن دلبر مطلق رسی
پندِ تو، مسعود، بود یادگار
هر که کند گوش، شود رستگار

معنی شعر

این شعر خواننده را به ترک دلبستگی‌های دنیا و اعتماد کامل به خداوند دعوت می‌کند. شاعر سفارش می‌کند که انسان از شکایت و گله بیهوده بپرهیزد، به آنچه خداوند برایش مقدر کرده راضی باشد و عمر گران‌بهای خود را در راه رشد معنوی و کسب یقین سپری کند.

در ادامه، شاعر به یکی از عالی‌ترین مراتب عرفان، یعنی حق‌الیقین، اشاره می‌کند؛ مقامی که در آن انسان با یقین کامل، حضور خداوند را در همه هستی درک می‌کند. در این مرحله، دل از نور الهی روشن می‌شود، پرده‌های غفلت کنار می‌روند، حقایق بر او آشکار می‌شوند و دیگر دغدغه‌های مادی جای خود را به عشق و رضایت الهی می‌دهند. سرانجام، سالک با دل آراسته به یقین، به قرب پروردگار و آرامش حقیقی دست می‌یابد.