اشعار
چشم امید
مرا در سرهوای کوی یاراست
دلم دربند عشقش بی قرار است
آزاده
سعار مردم حق بین به جز حقیقت نیست
طریق مردم آزاده جز طریقت نیست
داستان محبت
ای دل از هرچه گذشتی بگذر غیر از دوست
هرکه را می نگرم عاشق و دیوانة توست
کوی خرابات
درکوی خرابات سخن از من و مانیست
منزلگه انس است به جز لطف و صفا نیست
یکهتاز عشق
عاشقان دانند حال سوز و ساز عشق را
آشنا داند نوای دلنواز عشق را
اهل صفا
نیک و بد را همه دردست خدا داند مست
کار حق را همه بی چون و چرا داند مست
وصالِ محبوب
چو آید امرِ مرگ از نزدِ محبوب،
برای اهلِ عرفان هست مطلوب.
اهل ولایت
حاج مسعود بصیری، شاعرِ روشنروان،
دیده بست از این جهان و شد سوی جنّت روان.
غمِ جانکاه
دارم از جور و جفایت، فلک، آه و فغان
تا کی و تا چند آزاری دلِ آزادگان؟
گوهرِ اهل ادب
چو گوهر، حاج مسعود بصیری
درخشان بود از روشنضمیری
کعبهٔ مقصود
حاج مسعود بصیری جانبِ معبود رفت
در کمالِ سرفرازی رفت، امّا زود رفت
تأثّرنامه
دریغ از داغِ مرگِ حاج مسعود
که داغش سوزِ غم بر سینه افزود