اشعار
وعده وصل
نه به سر غیر غم عشق تو سودای دگر
نه به دل غیر وصال تو تمنای دگر
صحرای جنون
من عاشق و دیوانهام از من بگریزید
من با همه بیگانهام از من بگریزید
جمال دوست
بهار آمد و گل، رو به سوی یار کنید
به باغ و سبزه تماشای آن نگار کنید
اشک تمنا
دوش از هجر تو درخانهٔ دل غوغا بود
هرچه گویم تو ندانی چه به روز ما بود
نام نکو
نام نکو غم نیست آنکهرا که پی آبرو بود
گر با هزار گونه ستم روبرو بود
لطف حق
خرم کسی کز خستهای رفع گرفتاری کند
سرگشته و غمدیده را از مهر، غمخواری کند
گوهر معرفت
گوهر معرفت کو جوانمرد که بار دگری بارکند
پا طبیبی که علاج دل بیمارکند
موی سپید
کامِ دلی ندیده، جوانی تمام شد
طَرفی زر و ز خویش نبستیم و شام شد
عالم معنا
به راه عشق هرکس پا نهد دیوانه خواهد شد
چو مجنون در میان عالمی افسانه خواهد شد
دشت جنون
امشب دل من دریای خون شد
سیل سر شکم از حد برون شد
وارستگی
هرکس که زند لاف، جوانمرد نباشد
هر رهرو وامانده، جهانگرد نباشد
نیایش
گل نکهتی از عارض دلجوی تو دارد
مه پرتوی از طلعت نیکوی تو دارد